با سکوتی لب من بسته پيمان صبور

 

اون روز الهه می گفت آدمای درون گرا تو وبلاگ نمی نویسن! چون دوست ندارن آدمای دیگه از افکارشون باخبر شن.
هر روز که می گذره بیشتر دارم درون گرا می شم. کاشکی می شد در همه چیز رو یه قفل زد و واسه همیشه از دسترس همه دورش نگه داشت، مث کامنت دونی اینجا!
...



 

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
 بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

اولین باری بود که واسه دوری کسی گریه می کردم که هنوز نرفته...

...



سالی دگر...

امسال یه فرق گنده با پارسال و سالای قبل تر داره! اصلاً آمادگی شروع جدید رو ندارم! هنوز خیلی چیزای بد رو فراموش نکردم! کینه خیلی چیزا مونده! امیدوار بودم بتونم ببخشمش! نمی تونم...
**
لحظه سال تحویل ما رو فراموش نکنید! 
...



زندگی سیبی است... گاز باید زد با پوست؟!

این سیبه واسه من خیلی بدمزه شده! تو گلوم گیر کرده!

الآن تمام حرفای آدمای دیگه رو راجع به دانشکده و آدماش و ... حس می کنم، باور می کنم! تمام حرفایی که دوستان سال بالایی می خواستن بهمون بفهمونن! حالا دیگه خودم شدم سال بالایی که دیگه کسی نیست که بتونه نصیحتش کنه! تمام اون دوستی های ناپایداری که توی دنیای واقعی وجود داره تو این دانشکده به طور وحشتناکی بیشتر بارزه! این 4 سالی که اینجا گذروندیم (که کمتر از 4 ماهش مونده) همه ما ها رو حسابی مرد کرد! تجارب و شناختی که از آدمهای مختلف بدست اوردیم شاید مهمترین دستاورد تأسف بارمون بود...

...



 

«چهار پا خوب دو پا بهتر...»

هممون تو مزرعه مانروا گیر افتادیم. زور می زنیم بتونیم رو 2 پا بایستیم!!!...

...